تبليغاتX
وبلاگ انتقال خون استان قم

وبلاگ انتقال خون استان قم

باور کرده ایم که ....

 

باور کرده ایم که ریشه هامان در خاک

زنجیرهایی ناگسستنی ست
باور کرده ایم که پرواز آرزویی دست نیافتنی ست
شاعری می گفت: " پرواز را به خاطر بسپار.......پرنده مردنی ست"
 لیک در افق نگاه ما پرنده ای پر نمی زند!
 آسمان نیز دیگر هوای یاری ندارد
 گویی او نیز زمینگیر شده است
 و در انتظار تولد دوباره انسان خسته و پیر شده است
عقل تاراجگر عقل هامان را به تاراج برده است
و عشق را دیگر توان پایمردی نیست
باور کرده ایم که بهار هامان بی رنگ و بو گشته
و پاییز هامان پر رونق
 و در این باور به خواب رفته ایم.....
خواب هامان نیز خواب هایی زمستانیست
و اینک شهر در بستر نابسامانیست
کجاست آن سنت شکن تاریخ
 که این باور های پوسیده را در هم شکند
 بیایید کویر دلمان را آبیاری کنیم
 تا او با همت بلند خویش بذر پرستش در آن بکارد
 بیایید باور کنیم که شب رفتنی ست 
 و به راستی که شب رفتنی ست..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 12:58  توسط داستانی  | 

در بیابان

 

 

 

 

در بیابانی دور

كه نروید جز خار

كه نخیزد جز مرگ

كه نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاك كسی

زیر یك سنگ كبود

دردل خاك سیاه

می درخشد دو نگاه

كه به ناكامی ازین محنت گاه

كرده افسانه هستی كوتاه

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود

تا كشم چهره بر آن خاك سیاه

وندرین راه دراز

می چكد بر رخ من اشك نیاز

می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

منم اكنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال

من و آن اشك نیاز

بینم از دور در آن خلوت سرد

در دیاری كه نجنبد نفسی از نفسی

ایستادست كسی

روح آواره كیست

پای آن سنگ كبود

كه در این تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه دور

می شكافد دلم از زهر سكوت

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاب نگاه

شرمگین می شوم

از وحشت بیهوده خویش.....

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است

شاید این بندی صحرای عدم

با منش  یک سخن است..............

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 12:43  توسط داستانی  | 

واقعیت

واقعیت 

 ۱- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ می بینید

و آن هم صورتی است .

۲-حال لحظاتی به علامت + که در وسط تصویر قرار دارد خیره شوید

نقطه متحرک را پس از مدتی به رنگ سبز می بینید.

۳- حال زمان بیشتری روی علامت +  تمرکز کنید

پس از لحظاتی نقطه صورتی آهسته آهسته ناپدید می شود

عجب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این تصویر در کارنیست

و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شود.............

 

این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:33  توسط داستانی  | 

نقاب غم و شادی

شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.

و جامی که خنده هایتان از آن می جوشد

همان است که ازاشک هایتان پر شده بود.

هرچه غم عمیق تروجود شما را می کاود

 گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت.

آیا آن عود که آهنگش دل شما را می نوازد

همان چوبی نیست که دلش رابا تیغ تیز تهی کرده اند؟

 وقتی شاد و خرم هستی به اعماق قلبت نگاه کن تا ببینی که این قلب

 همان است که تو راغمگین کرده بود. وهنگامی که غم بر تو چیره شود

 بازدر قلبت نگاه کن تا براستی ببینی در فراق آنچه قلبت را ازشادی پر

 کرده بود گریه می کنی و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته

 است بیاد ار که آن دیگری  نیز در بستر تو به خواب رفته است.

 

                                                              (جبران خلیل جبران) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 13:0  توسط داستانی  | 

تو خود را خواهی یافت

 

 

آنگاه که خورشید ، بر آسمان وجودت تابناک شود

آنگاه که ابرهای تیره از قله های سترگ وجودت رخت بربندد

آنگاه خود را خواهی یافت

آنگاه که شبنم شادی بر گونه ات بغلتد

خود را خواهی یافت ............

خود را خواهی یافت

آنگاه که توفان باور ، ذره ذره وجودت را دربرگیرد

خود را خواهی یافت

آنگاه که در آینه بنگری و هر آنچه جز خود توست در آن نبینی

و آنچه می بینی ، باور است و بس

آنگاه خود را خواهی یافت

همان گونه که ماه افق را باور دارد 

 همانگونه که خورشید درخشش را

و همانگونه که گل رایحه را

و همانگونه که زمستان آواز باران را باور دارد

آری خود را خواهی یافت

زودتر از آنکه ستارگان در چشمان وجودت بدرخشند

خود را خواهی یافت

باورت این باشد و بس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 12:45  توسط داستانی  | 

یا لطیف

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف " تو را دوست دارم

که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم

خوب یادم هست از بهشت که آمدم

تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم

بس که لطیف بودم ٬توی مشت دنیا جا نمی شدم

اما زمین تیره بود ٬ کدر بود ٬ سفت بود و سخت

دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد

و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر

من سنگ شدم و سد و دیوار .........

دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگرآب از من عبور نمی کند

روح در من روان نیست و جان جریان ندارد ......

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش

چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام

گریه نمی کنم تا تمام نشود...

می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد

یا لطیف ، این رسم دنیاست که اشک ، سنگریزه شود و روح ، سنگ و صخره !

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود !

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپاکدریم به چشم می آییم و دیده می شویم

اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی

تا من می چکیدم و می وزدیم و ناپدید می شدم........

مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپدیدی

یا لطیف.........

...........مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:50  توسط داستانی  | 

معما

 

 اين چه معمائي است كه .........

ساختمان هاي ما بلند تر و بلند تر اما احساس هامان كوتاهتر و كوتاهتر شده اند؛

آزاد راه هاي پهن تري ساخته ايم اما نظر گاه هامان تنگ تر شده اند؛

بيشتر خرج مي كنيم، كمتر لذت مي بريم؛

فراغت بيشتري داريم ، بهره كمتري مي بريم؛

خانه هامان بزرگتر شده اند ، اما خانواده هامان كوچكتر؛

رفاه بيشتري داريم ، ولي زمان كمتر ؛

 دانش افزون تري داريم ، اما تشخيص هامان نازلتر شده اند؛

به مدارج عالي تري مي رسيم ، اما ادراكمان داني تر شده است؛

توانمندي بيشتري پيدا كرده ايم ، ولي مشكلاتمان فزوني گرفته اند؛

داروهاي فراوان تري داريم ، سلامتي مان كاهش يافته است؛

 زياد حرف مي زنيم، كمتر عشق مي ورزيم و بيشتر نفرت داريم؛

 ياد گرفته ايم كه زندگي مان را چگونه سپري كنيم ، اما زندگي را نمي شناسيم؛

فراسوي فضاها را فتح كرده ايم ، اما با دنياي درونمان بيگانه ايم؛

اتم را شكافته ايم ، در حالي كه از كاويدن افكارمان عاجزيم؛

درآمد هايمان فزوني گرفته ، اخلاقمان فرو نشسته؛

راحتي افزون تري داريم ، اما آرامش كمتر؛

 هزاران كتاب و مقاله مي نويسيم ، اما در معناي كلمه « محبت » مانده ايم؛

مفسران بزركي مي پروريم ، بدون درك واژه «عشق»؛

 فرزندان سالم تري داريم ، اما گرمي خانواده كمتر؛

دست به سوي بيكران ها دراز كرده ايم ، ولي دستي را كه به سويمان دراز شده نمي بينيم؛

براي سبزي اطراف درخت مي كاريم ، اما سياهي دل هامان را ناديده مي گيريم؛

بدن هاي پاكيزه تري داريم ، اما روح هاي آلوده تر؛

 مسافت خانه هايمان كمتر شده ، فاصله هامان بيشتر؛

چشمان سالمتري داريم ، با نگاه هاي ناپاكتر؛

برادران بيشتري داريم ، ولي برادري مان كمتر شده است؛

مرگ و مير كمتري مي بينيم ، اما مرده پرستي مان بيشتر شده است؛

مي خواهيم « زندگا ني» را معنا كنيم ، سر از « زنده ماني» در مي آوريم؛

 فرياد مي زنيم ؛ ولي صداي ناله آرامي را نمي شنويم؛

براي رسيدن همواره در تكاپوييم ، اما نمي دانيم مقصد كجاست؛

شناگران قابل تري شده ايم ، اما جريان زندگي ما را با خود هر جا مي كشاند؛

 آسمان را تسخير كرده ايم ، ولي افق ديد مان محدود تر شده است؛

براي شروع جنگ همه نوع بهانه داريم ، اما براي صلح بايد مذاكره كنيم؛

مي خواهيم عشق بورزيم ، ناگاه سود و زيان را به نظر مي آوريم؛

مي گوييم پول را دوست نداريم ، ولي دوستي را به پول مي فروشيم؛

در پي گشودن درهاي دنياي ناشناخته ايم ، اما در خانه خود را بروي ديگري مي بنديم؛

انتظار« مهر»  داريم ، اما براي «مهربانی » دنبال « بانی » مي گرديم؛

دنبال زندگي در كرات ديگريم ، اما زمين را با تمام وجود نابود مي كنيم؛

 مي دانيم دنيا سراب است ، اما هنوز به دنبال آن دويدن را دوست داريم؛

مي خواهيم هميشه گلچين كنيم ، اما هرگز گل نمي كاريم؛

 درون خود را آنقدر تاريك كرده ايم كه براي روشن ساختنش به دنبال ستاره اي از آسمان مي گرديم.

ستاره اي كه از ظهور تا غروبش فاصله يك خواب كوتاه است.

 ابرها را در فضا بارور مي كنيم ، اما ريشه  مهر ورزي را در وجودمان خشكانده ايم؛

 لحظه هاي كوچك را به اميد فرصت هاي طلايي ناديده مي گيريم. 

در را براي عبور ديگري باز مي كنيم ، اما براي ورودش  بسته نگه مي داريم؛ 

همه رنگها را تک تک مي شناسيم ، اما از « دو رنگی » زياد استفاده مي كنيم؛ 

اشك مي ريزيم ، اما بااين محاسبه كه براي فرصت ديگر نيز كمي باقي بماند؛ 

از ميان اينهمه بازي و تفريح يكي را برگزيده ايم و به آن به شدت علاقه منديم:

 بازی با کلمات.

 چون مي دانيم زندگي « دكمه بازگشت» ندارد هر كاري مي كنيم ، ا

ما آيا در زندگي واقعيتي به نام « پژواك» وجود ندارد؟

 همه اجزاي دنيا به دنبال پيوستن به كل واصل وجود خويش اند ،

 اما شگفتا كه ما انسان ها  مي دويم و شتاب داريم

تا هر چه بيشتر از خداي خود دور شويم ؛

و شگفت تر اينكه اسم آنرا  « پیشرفت » مي ناميم.

  كارت هاي اعتباري براي خود فراهم مي كنيم ،

 در حالي كه به بي اعتباري دنيا شكي نداريم.

 شكستگي دل را تنها نوع شكستگي مي دانيم كه نيازي به تعمير ندارد

و فكر مي كنيم كه خود بخود درست مي شود ،

در حاليكه شكستگي دل نيز مانند هر ترك و شكافي

 با كوچكترين فشار و با مرور زمان عمق و اندازه بيشتري پيدا مي كند.

 ما همه جزيي از وجود و روح خداييم ، اما چه علاقه اي داريم كه معادله كلي

 « جزء +جزء = تنها جزئي از كل »

 را بدين صورت تغيير دهيم :

 « كل - جزء =جزئي برابر كل ».

 هر روز مردن نزديكان خود را شاهديم ،

 اما لابد به بقاي خود آنقدر اطمينان داريم كه بدان توجهي نمي كنيم؛

.................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 18:58  توسط داستانی  | 

امید...

گفتی بودی قدمم لرزان است

قلبم از معنی عشق عریان است

لب من با خنده و دلم با شادی، با همه بیگانست

و در این وادی پر جوش و خروش

زورق تن به میان امواج

خسته و بی رمق و حیران است

ولی ای دوست ، فراموش مکن

در میان همه خسته دلان

در فراسوی وجود من و تو

یک چراغ روشن ، همچو آتشکده ای پابرجا

می تراود نوری به دل خسته ما

این چراغ روشن ، رهنمای من و توست

رهنمایی که به تاریکی شب می تازد

و تو را تا به سپیده ، همره و همراه است

پس به خودآی ای غنچه من

ای چراغ روشن ، همه امید درون من و توست

آنکه بی امید است ، نتواند که به هم وصل کند فرداها

آنکه بی امید است ، نتواند بشناسد دل را

آنکه بی امید است ، همه از نور خدا محروم است

آنکه بی امید است ، شبح خستگی هردم به تنش می کوبد

و همه عشق و صفا را از دلش می راند

پس فراموش نکن که امید و دل خوش

همه سرمایه این زندگی سبز و خوش است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:52  توسط داستانی  | 

قضاوت

ما آدما مثل هندوها راه می رویم با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت .

در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم

به همین دلیل در روزهای زندگی، چشمهایمان را به صفات نیکمان می دوزیم

و در همین زمان بی رحمانه پشت سر همسفرانمان که پیش روی ما حرکت می کنند

تمام عیوبشان را می بینیم .

این گونه است که درباره خود ، بهتر از دیگران داوری می کنیم .

بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود......

 درباره ما به همین شیوه می اندیشد.

کمی بیشتر بیندیشیم...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:3  توسط داستانی  | 

یادمان باشد

یادمان باشد .......

درتصویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچ کس عصبانی نیست

هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

هیچکس سرافکنده و شکست خورده نیست

هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست

و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد

در بین صدها پیکره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید

حتی یک تصویر برهنه وعریان وجود ندارد

این برای همه ماست تا

یادمان باشد که چه بوده ایم ...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:31  توسط داستانی  | 

لذت زندگی

دو روز مانده به پایان جهان ،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است ،

 تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .

پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدوبیراه گفت ، خدا سکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد.

جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد.

به پروپای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:42  توسط داستانی  | 

زنجیر فریاد

استادى از شاگردانش پرسيد:

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند

صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: 

چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را ازدست مي‌دهيم.

استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگرعصبانى هستند،

قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:52  توسط داستانی  | 

باورکن ، می توانی

دانش آموزی سر کلاس ریاضی خوابش برد ;

وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد او هم بیدار شد ،به تخته سیاه نگاه کرد و

 دو سوال روی تخته را در دفترچه یادداشت کرد ، گمان کرد که این سوال ها تکلیف اوست

به خانه بازگشت، تمام بعدازظهر تا شب روی مساله کار کرد مطمئن بود اگر مساله را حل نکند

نمره کلاسی اش را از دست می دهد .

او نتوانست یک سوال را آن شب حل کند اما تا پایان هفته به تلاشش ادامه داد ،

 سرانجام پاسخی برای یکی از سئوالها یافت و به کلاس ارائه داد .

معلم بسیار تعجب کرد، دانش آموز ترسید از این که مبادا کم کاری کرده

یا خیلی دیر کارش را تحویل داده باشد

 اما معلوم شد که توانسته مساله ای را حل کند که گمان می کردند حل نشدنی است .

فکر می کنید او چگونه توانست این مساله را حل کند ؟  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:45  توسط داستانی  | 

میلاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:14  توسط داستانی  | 

حقیقتی کوچک برای 100 % ساختن زندگی

A=1 B=2 C=3 D=4 E=5 F=6 G=7 H=8 I=9

J=10 K=11 L=12 M=13 N=14 O=15 P=16 Q= 17 R=18

 S=19 T=20 U=21 V=22 W=23 X=24 Y=25 Z=26

(11+18+15+23+4+18+1+8)  98%       =HARDWORK =کارسخت

96%              KNOWLEDGE=دانش

54%             LOVE=دوست داشتن

47%                  LUCK=خوشبختی

حال شما بگویید چه چیزی 100 % را می سازد؟

 

72%                              MONEY=پول

97%                    Leadership=راهبری

نه ، هیچکدام ....

تنها نگرش ما نسبت به زندگی و کار است

 که زندگی را 100 % می سازد

100 % =ATTITUDE=نگرش

هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم

حال شما جواب سوال رامی دانید .چه کاری انجام خواهیدداد ؟؟

نگرش همه چیز است ..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:52  توسط داستانی  | 

زمزمه با معبود

 

خدایا ، بارالها ، معبودا

یا نور، یا نورالنور، یا نور فوق کل نور

ای بنده ناتوان و بی مقدار از کدام رسوایی خود شکوه کند ،

بر فراق تو نتواند صبر کند

معبودا ! شب ظلمانی خاک را دریاب و آفتاب جمال خورشید را بر ما بتابان

برای درک باران خورشید به انتظار نشسته ایم

دل تشنه ای دارم ای عشق ، مرا زنده کن زیر بارش باران عشق

صدایم کن ای عشق ، چرا که من قطره ام

قطره ای اندک در مقابل دریای بیکران ولایت

قطره ها لحظه به لحظه به جوی و در نهایت به دریا ملحق می شوند

قطره دریاست اگر با دریاست، ورنه قطره قطره و دریا دریاست .

اینک من و حسرت دوری از دریا،

به امید رهایی از ذلت نفس ونشستن بربلندجایگاه عزت روح

رهایی از کویر معاصی و نشستن درگلزار سبز حسنات.

بارالها !

لطفی نما تا اسیر جهل و نادانی ام نگردم ،

گوشم به اندرزهای ولایت بسته نماند ،

از گلستان سبز ولایت گل بچینم و با سحاب رحمت امامت هم نوا گردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:30  توسط داستانی  | 

راه اندازی وبلاگ پایگاه انتقال خون استان قم

سلام

به وبلاگ پایگاه انتقال خون استان قم خوش آمدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:48  توسط داستانی  |