اين چه معمائي است كه .........
ساختمان هاي ما بلند تر و بلند تر اما احساس هامان كوتاهتر و كوتاهتر شده اند؛
آزاد راه هاي پهن تري ساخته ايم اما نظر گاه هامان تنگ تر شده اند؛
بيشتر خرج مي كنيم، كمتر لذت مي بريم؛
فراغت بيشتري داريم ، بهره كمتري مي بريم؛
خانه هامان بزرگتر شده اند ، اما خانواده هامان كوچكتر؛
رفاه بيشتري داريم ، ولي زمان كمتر ؛
دانش افزون تري داريم ، اما تشخيص هامان نازلتر شده اند؛
به مدارج عالي تري مي رسيم ، اما ادراكمان داني تر شده است؛
توانمندي بيشتري پيدا كرده ايم ، ولي مشكلاتمان فزوني گرفته اند؛
داروهاي فراوان تري داريم ، سلامتي مان كاهش يافته است؛
زياد حرف مي زنيم، كمتر عشق مي ورزيم و بيشتر نفرت داريم؛
ياد گرفته ايم كه زندگي مان را چگونه سپري كنيم ، اما زندگي را نمي شناسيم؛
فراسوي فضاها را فتح كرده ايم ، اما با دنياي درونمان بيگانه ايم؛
اتم را شكافته ايم ، در حالي كه از كاويدن افكارمان عاجزيم؛
درآمد هايمان فزوني گرفته ، اخلاقمان فرو نشسته؛
راحتي افزون تري داريم ، اما آرامش كمتر؛
هزاران كتاب و مقاله مي نويسيم ، اما در معناي كلمه « محبت » مانده ايم؛
مفسران بزركي مي پروريم ، بدون درك واژه «عشق»؛
فرزندان سالم تري داريم ، اما گرمي خانواده كمتر؛
دست به سوي بيكران ها دراز كرده ايم ، ولي دستي را كه به سويمان دراز شده نمي بينيم؛
براي سبزي اطراف درخت مي كاريم ، اما سياهي دل هامان را ناديده مي گيريم؛
بدن هاي پاكيزه تري داريم ، اما روح هاي آلوده تر؛
مسافت خانه هايمان كمتر شده ، فاصله هامان بيشتر؛
چشمان سالمتري داريم ، با نگاه هاي ناپاكتر؛
برادران بيشتري داريم ، ولي برادري مان كمتر شده است؛
مرگ و مير كمتري مي بينيم ، اما مرده پرستي مان بيشتر شده است؛
مي خواهيم « زندگا ني» را معنا كنيم ، سر از « زنده ماني» در مي آوريم؛
فرياد مي زنيم ؛ ولي صداي ناله آرامي را نمي شنويم؛
براي رسيدن همواره در تكاپوييم ، اما نمي دانيم مقصد كجاست؛
شناگران قابل تري شده ايم ، اما جريان زندگي ما را با خود هر جا مي كشاند؛
آسمان را تسخير كرده ايم ، ولي افق ديد مان محدود تر شده است؛
براي شروع جنگ همه نوع بهانه داريم ، اما براي صلح بايد مذاكره كنيم؛
مي خواهيم عشق بورزيم ، ناگاه سود و زيان را به نظر مي آوريم؛
مي گوييم پول را دوست نداريم ، ولي دوستي را به پول مي فروشيم؛
در پي گشودن درهاي دنياي ناشناخته ايم ، اما در خانه خود را بروي ديگري مي بنديم؛
انتظار« مهر» داريم ، اما براي «مهربانی » دنبال « بانی » مي گرديم؛
دنبال زندگي در كرات ديگريم ، اما زمين را با تمام وجود نابود مي كنيم؛
مي دانيم دنيا سراب است ، اما هنوز به دنبال آن دويدن را دوست داريم؛
مي خواهيم هميشه گلچين كنيم ، اما هرگز گل نمي كاريم؛
درون خود را آنقدر تاريك كرده ايم كه براي روشن ساختنش به دنبال ستاره اي از آسمان مي گرديم.
ستاره اي كه از ظهور تا غروبش فاصله يك خواب كوتاه است.
ابرها را در فضا بارور مي كنيم ، اما ريشه مهر ورزي را در وجودمان خشكانده ايم؛
لحظه هاي كوچك را به اميد فرصت هاي طلايي ناديده مي گيريم.
در را براي عبور ديگري باز مي كنيم ، اما براي ورودش بسته نگه مي داريم؛
همه رنگها را تک تک مي شناسيم ، اما از « دو رنگی » زياد استفاده مي كنيم؛
اشك مي ريزيم ، اما بااين محاسبه كه براي فرصت ديگر نيز كمي باقي بماند؛
از ميان اينهمه بازي و تفريح يكي را برگزيده ايم و به آن به شدت علاقه منديم:
بازی با کلمات.
چون مي دانيم زندگي « دكمه بازگشت» ندارد هر كاري مي كنيم ، ا
ما آيا در زندگي واقعيتي به نام « پژواك» وجود ندارد؟
همه اجزاي دنيا به دنبال پيوستن به كل واصل وجود خويش اند ،
اما شگفتا كه ما انسان ها مي دويم و شتاب داريم
تا هر چه بيشتر از خداي خود دور شويم ؛
و شگفت تر اينكه اسم آنرا « پیشرفت » مي ناميم.
كارت هاي اعتباري براي خود فراهم مي كنيم ،
در حالي كه به بي اعتباري دنيا شكي نداريم.
شكستگي دل را تنها نوع شكستگي مي دانيم كه نيازي به تعمير ندارد
و فكر مي كنيم كه خود بخود درست مي شود ،
در حاليكه شكستگي دل نيز مانند هر ترك و شكافي
با كوچكترين فشار و با مرور زمان عمق و اندازه بيشتري پيدا مي كند.
ما همه جزيي از وجود و روح خداييم ، اما چه علاقه اي داريم كه معادله كلي
« جزء +جزء = تنها جزئي از كل »
را بدين صورت تغيير دهيم :
« كل - جزء =جزئي برابر كل ».
هر روز مردن نزديكان خود را شاهديم ،
اما لابد به بقاي خود آنقدر اطمينان داريم كه بدان توجهي نمي كنيم؛
.................................